سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
دلشکسته روزگار
دلشکسته روزگار
انسان، به دین دوستش است . پس هریک از شمابنگرد که با چه کسی دوستی می کند . [رسول خدا صلی الله علیه و آله]

نوشته شده توسط:   جواد افسرده  

چهارشنبه 16 فروردین 91  10:15 صبح

 ای تماشایی ترین مخلوق خاکی در زمین! آسمانی میشوم وقتی نگاهت میکنم


mahan_online


 خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ی خاطراتم رو انداختم یه گوشه ای و گفتم : فراموش یه چیزی ته قلبم خندید و گفت : یادمه


mahan_online


 کسی که الفبا رو اختراع کرد یه اشباهه خیلی خیلی بزرگی کرد و اونم این بود که : میون I و U رو فاصله انداخت


mahan_online


 چه زیبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذیرفتی! چه فریبنده ! آغوشم برایت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !چه کودکانه ! همه چیزم شدی ! چه زود ! به خاطره یک کلمه مرا ترک کردی ! چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم ! چه حقیرانه! واژه غریبه خداحافظی به من آمد! چه بیرحمانه! من سوختم


mahan_online


 عشق یعنی پاکی و صدق و صفا خود شناسی حق شناسی از وفا عشق یعنی دور بودن از خطا بنده بودن خلوت دل با خدا عشق یعنی نفس را گردن زدن پاک و طاهر گشتن روح و بدن عشق یعنی صیقل زنگار دل دیدن اسرار غیب در جام دل


mahan_online


 عشق با غرور زیباست ولی اگر عشق را به قیمت فرو ریختن دیوار غرور گدایی کنی... آن وقت است که دیگر عشق نیست صدقه است


mahan_online


 حقیقت نه با شنا کردن بلکه با غرق شدن کشف می شود شنا کردن حادثه ایست که در سطح اتفاق می افتد غرق شدن تو را به اعماق بی انتها می برد


mahan_online


 اگر نمیتوانی بالا بری پس سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای بالا رود


mahan_online


 میدونی آدما بین الف تا ی قرار دارند. بعضی ها مثل " ب " برات میمیرند، مثل " د " دوستت دارند، مثل " ع " عا شقت میشوند، مثل " م " منتظر می مونند تا یه روز مثل " ی " یارت بشن.


mahan_online


  سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمی گردند: زمان، کلمات و موقعیت ها. سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست بروند: آرامش، امید و صداقت. سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی نیستند: رؤیا ها ، موفقیت و شانس . سه چیز در زندگی از با ارزش ترین ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان


mahan_online


 وقتی خاطره های آدم زیاد میشه دیوار اتاقشون پر عکس میشه اما همیشه دلت واسه اونی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو به دیوار بزنی


mahan_online


 وقتی که به دنیا اومدم صدایی در گوشم طنین افکند و گفت من تا آخرین لحظه عمرت با تو هستم گفتم تو کیستی گفت من غمم: پیش خود خیال کردم که غم عروسکی هست که من با اون بازی کنم اما الان که فکرشو میکنم میبینم من بازیچه ای هستم به دست غم  


mahan_online


 


با هزار و یک ترفند شاخه گلی مصنوعی را در میان گلهای شاداب گلدانت پنهان کردم، و در دفتر خاطراتت نوشتم: «تو را دوست دارم، خواهم داشت تا زمانی که آخرین گل پژمرده شود...»


mahan_online


 اگر در خواب میدیم غم روز جدایی را به دل هرگز نمیدادم خیال آشنایی را


mahan_online


تیری زدی به قلبم رد نکردم جدایی را تو کردی من نکردم


mahan_online


 اگر چشمان من دریاست تویی فانوس شبهایش اگر حرفی زدم از گل تویی مفهوم و معنایش


mahan_online


 در دنیایی که مردمانش عصا از دست کور میزنند من خوشباور آنجا محبت جستجو کردم


 


  اونی که از معرفت و مردونگی دم میزنه بی هوا از پشت به آدم خنجر میزنه


mahan_online


 معرفت در گرانیست به هر کس ندهندش پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش


mahan_online


 دوست دارم سیگار باشم لوطیان دودم کنند دوست ندارم شمع باشم دختران فوتم کنند


mahan_online


واست شب اس ام اس زدم که بگم : دنیام تاریکه مثل شب ، تنهام مثل ماه ، کوچیکم مثل ستاره ؛ اما دوستت دارم اندازه آسمونی که اندازه نداره...


mahan_online


چه رنجی است لذت ها را تنها بردن... و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن... و چه بدبخت آزاد دهنده ایست تنها خوشبخت بودن...


 

نوشته شده توسط:   جواد افسرده  

چهارشنبه 16 فروردین 91  10:14 صبح

اگر بار گران بودیم و رفتیم اگر نامهربان بودیم و رفتیم


 


گرچه این دنیا ندارد اعتباری این را نوشتم تا بماند یادگاری


 


سلام سلامی از قلب شکسته از قلبی دور افتاده همچون کبوتری سبکبال که دراسمان عشق به پروازدرامده است سلامی به بلندای اسمان و به زلال و خلوص چشمه ساران سلامی به لطافت گرمای بهاری سلامی همچو بوی خوش اشنایی سلامی بر خواسته از دل و نشسته بر دل


 


روز اول گل سرخی برام اوردی گفتی برای همیشه دوستت دارم روز دوم گل زردی برایم اوردی گفتی دوستت ندارم روز سوم گل سفیدی برایم اوردی و سر قبرم گذاشتی و گفتی منو ببخش فقط یه شوخی بود


 


بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم


 


چقدرعجیبه که تا مریض نشی کسی برات گل نمی یاره تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه تا فریاد نکشی کسی به طرفت برنمی گرده تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمی یاد و تا وقتی نمیری کسی تورو نمی بخشه


 


هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود اگر کسی تو را آنطورکه میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد دوست واقعی کسی است که دستهای تورابگیردولی قلب تورالمس کند بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگزبه اونخواهی رسید


 


زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشک به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم


 


با سیم نازمژه هات یه عمره گیتارمی زنم نگاهتو کوک نکنی من خودمودارمی زنم چشمات اگه رو پنجرم طرحه ستاره نزنند دست خودم نیست دلمو به درودیوارمی زنم تواگه نباشی من مثل اون پسرکی که گمشده گوشه کوچه می شینم ازغم تو زارمی زنم


 


 


زندگی همچون کلافی پیچ در پیچ است که اولش پیچ است وآخرش هیچ است


 


عجب معلم بدی است این طبیعت که اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد


 


 بنام انکه اشک راآفرید تا آتش جنگلهای عشق را خاموش کند


 


هر کس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا دوست جدا می شکند بیگانه اگر می شکند حرفی نیست از دوست بپرسید که چرا می شکند


 


دوست دارم زیر بارون گریه کنم می دونی چرا؟ چون کسی اشکهامو نمی بینه حتی تو عزیزم


 


ای بسته به تارو پودم من لایق عشق تو نبودم عشقی که نهفته در دلم بود در راه محبت تو کم بود


 


سکوت تنها دوستی است که هرگز خیانت نمی کند


 


عشق دو دستی تقدیم نمی شود پس برای انکه به دستش بیاری کوشش کن


 


هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیبای تو را هرگز نمی گیرد کسی در قلب من جای تو را


 


عشق تنها میکروبی است که از راه چشم سرایت می کند


 


شمع سوزان توام اینگونه خامو شم نکن در کنارت نیستم اما فراموشم نکن


 


 

نوشته شده توسط:   جواد افسرده  

چهارشنبه 16 فروردین 91  10:10 صبح

پسربچه کلاس اولی به معلمش میگه :
خانوم معلم من باید برم کلاس سوم
معلمه با تعجب میپرسه واسه چی ؟
پسر بچه میگه :
آخه خواهر من کلاس سومه اما من بیشتر ازاون میدونم و باهوش ترم
معلمه به مدیر مدرسه موضوع رو میگه اونم خوشش میاد میگه بچه رو بیار تو دفتر من چند تا تست ازش بگیریم ببینیم چی میگه

معلمه زنگ بعد پسره رو میبره تو دفتر بعد مدیره شروع میکنه به سوال کردن
خوب پسرم بگو ببینم هفت هشتا تا چند تا میشه اونم میگه پنجاهو شیش تا
دوباره میپرسه نه هشت تا چند تا میشه اونم میگه هفتادو دو تا
همینجوری سوال میکنه و پسره همه رو درست جواب میده دیگه کف میکنه به معلمش میگه به نظر من این میتونه بره کلاس سوم
خانوم معلم هم میگه بزار حالا چند تا من سوال کنم
میگه پسرم اون چیه که گاو چهار تا داره اما من دو تا دارم؟
مدیره ابروهاشو بالا میندازه پسره جواب میده :
پا
دوباره خانوم معلمه میپرسه:
پسرم اون چیه که تو توی شلوارت داری اما من تو شلوارم ندارم
مدیره دهنش از تعجب باز میشه که پسره جواب میده :
جیب
دوباره خانوم معلمه سوال میکنه:
اون چه کاریه که مردها ایستاده انجام میدن اما زن ها نشسته و سگ ها روی سه پا
تا مدیره میاد حرف بزنه پسره جواب میده :
دست دادن
باز معلمه سوال میکنه :
بگو ببینم اون چیه که وفتی میره تو سفت و قرمزه اما وفتی میاد بیرون شل و چسبناک
مدیره با دهان باز از جاش بلند میشه که بگه این چه سوالیه که میپرسید پسره میگه:
آدامس بادکنکی
دیگه مدیره طاقت نمیاره میگه بسه دیگه خانوم این بچه رو بزارید کلاس پنجم
من خودم همه سوالاتونو غلط جواب دادم




 

نوشته شده توسط:   جواد افسرده  

چهارشنبه 16 فروردین 91  10:7 صبح


داستان زیبای عشق واقعی



 




دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. ....


دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.





 

نوشته شده توسط:   جواد افسرده  

چهارشنبه 16 فروردین 91  10:6 صبح

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل را پرسیدند.
پیرمرد گفت
...
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود
!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد
!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است
...!



 

نوشته شده توسط:   جواد افسرده  

یکشنبه 16 بهمن 90  10:20 صبح

در سراشیبی تقدیر


   نام مرا


      با نام تو تشنه کرده اند


          و رفتنت را


             بر دلم داغ نهاده اند


                دریغ


                   از دریایی که در چشمهایت نشسته است


                       بی آنکه بخواهد


                           آیینه ها را آبی ببیند


                              یادگار ردپای انتظارت آمدنت را دریاب


                                  که تکرار آبی ترین زلال ها


                                      در پیوسته ترین اشتیاق های رسیده ی ابدیت


                                           تو را تداعی می کند


                                               برو به فکر من نباش


                                                   برو به پای من نسوز


                                                       برو به فکر من نباش


                                                           من یه جوری سر میکنم


                                                               زندگی رو با سختیاش........ا


                                                                   با که درددل کنم؟


                                                                       با کسی که پرنده بود برام؟


                                                                          با کسی که اشیانه بود


                                                                             دلم به چه خوش بود


                                                                                 کاشکی  پرنده پر نداشت


                                                                                     از پریدن خبر نداشت


                                                                                         درخت باغ آرزوش


                                                                                            دغدغه تبر نداشت 


 


  


 

نوشته شده توسط:   جواد افسرده  

یکشنبه 16 بهمن 90  10:18 صبح

 


برای بدست آوردنت در بازی ‌ِ کودکانه ات نقش‌‌ ِ عروسک را بازی کردم.......


می گن شبای جمعه شب شروعه، همه اش که نباید از روز شروع کرد . آخ که من هم یه لحظه ناب می خوام برای ری استارت شدن


یادت میاد اون قدیما قایم موشک بازی می کردیم ؟ ..... با هم دیگه چشم میذاشتیم .... و میشمردیم تا صد ... تو یواشکی قایم شدی ... بدون اینکه چیزی به من بگی و رد پایی از خودت بذاری ... و من گرگ شدم .... بدون اینکه خیال دریدن داشته باشم ....همه جا به دنبالت میگشتم ... توی کوچه ها و دشت و بیابونها . پشت کوهها و دریا..... و باز شمردم و شمردم ..... این طوری که ما بازی میکنیم .... هیچوقت همدیگرو پیدا نمیکنیم ..... خودت بیا و دوباره شروع کن .... اینبار دیگه هیچ کدوممون گرگ نمیشیم .... هیچ کدوم ....


گاهی با خودم فکر میکنم گفتن بعضی حرف ها چقدر سخت بود که هیچ وقت نگفتم.... گاهی با خودم فکر می کنم مگه بین من و تو چقدر فاصله بود که هیچ کدوممون نتونستیم این راهو بریم........ گاهی با خودم فکر میکنم مگه من و تو چقدر ضعیف شده بودیم که این قدر راحت شکستیم...... هر چقدر که فکر می کنم بیشتر نا امید می شم مثل یه حقیقتی میمونه که انگار همیشه می دونستم و همیشه به خودم گفتم که وجود نداره دلم می خواست این قدر بزرگ و قوی باشی که همیشه بتونی از اشتباهاتت پلی از تجربه بسازی........


امشب دلم گرفته امشب می خوام بنویسم می خوام بگم می خوام حرفهایی که تو دلم عقده شده بگم ولی نمی دونم از کجا بگم و چه جوری بگم از نامردی روزگار بگم یا از بخت و اقبال بد خودم بگم یا ... کاش ما آدمها انقدر انصاف داشتیم تا زود قضاوت نکنیم و به طرف مقابلمون یه فرصت می دادیم تا بتونه حرف خودشو بزنه چرا ما همه اش فکر می کنیم کار خودمون درسته و کار بقیه اشتباه ! چرا نباید کمی از غرورمون کم کنیم و قبول کنیم که ما هم بعضی وقتا اشتباه می کنیم چرا وقتی عصبی می شیم تمام پل های پشت سرمونو خراب می کنیم و دیگه راه بازگشتی برای خودمون نمی ذاریم و باعث بشیم که هم زندگی خودمون و هم زندگی کسی که دوستش داریم نابود بشه . چرا باید بعضی وقتا به کسایی اطمینان کنیم که به ظاهر دوستمون هستن ولی در باطن دارن زندگیمونو خراب می کنن ولی ما فکر می کنیم تمام حرفهاشون به صلاح خودمونه و این اطمینان کاذب باعث بشه که کسی رو که زمانی دوست داشتیمو از دست بدیم و زندگی اونو تباه کنیم و بریم دنبال کسه دیگه ای این واقعا انصافه؟ دنیای ما آدمها رو مشغول ساخته تا بتونیم اینقدر در حق هم بی مرفتی کنیم که بتونیم میزان انسانیت خودمون رو ثابت کنیم ولی حیف که اینقدر فهم ما کم هست که انسانیت را در همین می بینیم و لذت محبت عمیق را با محبت به وسعت نور خوشید را با محبت تاریکی مثل نور ماه عوض می کنیم ولی نمی دونیم که یه روز مشتی خاک تیره و خشن مارو در آغوش می گیرد و این آغوش گرم زود گذر را از یاد می بریم و باید یا دستانی که هر ساعت گرمی یک به ظاهر انسان را لمس می کرد با سردی مشتی خاک که مارا پناه داده عوض کنیم . اینا حرف های دلم بود که مدتی بود توی دلم سنگی می کرد . این حرفارو واسه کسی نوشتم که امیدوارم یه روزی گذرش توی وبلاگ من بخوره و بدونه چه کرده با دل من . امیدوارم درک کنه ! و امیدوارم یه روزی هم درک کنه که من ...


 کسی را که دوست داری آزادش بگذار !!! اگر قسمت تو باشد ? برمی گردد و گرنه ..... بدان که از اول قسمت تو نبوده است


 


حقیقت انسان به آن چه اظهار میکند نیست بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش بلکه به ناگفته هایش گوش فرا بسپار


خیال می کردی قلب من تاب شکستن را نداره* منتظری بازم دلم پیش دلت کم بیاره * مرام من توی عاشقی یک دلی و صداقته * وقتی میگم نوکرتم این آخر رفاقته


هر وقت بعد از 120 سال رفتی اون دنیا خواستی از روی پل صراط رد شی بهت گفتن یکی حلالت نکرده .... بدون اون منم که می خوام به این بهونه یه باره دیگه ببینمت


عشق کلید شهر قلب است به شرط آن که قفل دلت هرز نباشد که با هر کلیدی باز شود


 

نوشته شده توسط:   جواد افسرده  

یکشنبه 16 بهمن 90  10:14 صبح



 

نوشته شده توسط:   جواد افسرده  

یکشنبه 16 بهمن 90  10:11 صبح

چقدر خواب ببینم که مال من شده ای


و شاه بیت غزل های لال من شده ای


چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض


جواب حسرت این چند سال من شده ای


چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد؟


تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای


چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم


 خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای


هنوز نذر شب جمعه های من اینست


 که اتفاق بیفتد حلال من شده ای


که اتفاق بیفتد کنارتان هستم


 برای وسعت پرواز بال من شده ای


میان بغض و تبسم میان وحشت و عشق


 تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای


مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست


عجیب خواب قشنگی ست مال من شده ای



 

نوشته شده توسط:   جواد افسرده  

جمعه 14 بهمن 90  6:32 عصر
ط¨ط§ ط³ظ„ط§ظ… ط¨ظ‡ طھظ…ظˆظ…غŒ ع©ط³ط§ظ†غŒ ع©ظ‡ غŒظ‡ ظˆظ‚طھغŒ ط³ط±غŒ ط¨ظ‡ ظˆط¨ظ„ط§ع¯ ط§غŒظ† ط¬ظˆط§ظ† ط§ظپط³ط±ط¯ظ‡ ظ…غŒط²ظ†ظ† .ط§غŒظ† ط±ظˆط²ظ‡ط§ ط­ط§ظ„ظ… ط®ط±ط§ط¨ظ‡ ط®غŒظ„غŒ ط¯ظ„ظ… ع¯ط±ظپطھظ‡.ط¨ظ‚ظˆظ„ ط¯ط§ط±غŒظˆط´ ع©ظ‡ ظ…غŒع¯ظ‡ ط¯ظ„ ظ…ظ† ع¯ط±ظپطھظ‡ ط²ط§غŒظ†ط¬ط§ظ‡ظˆط³ ط±ظپطھظ† ظ†ط¯ط§ط±ظ…:ع©ط§ط´ ط§طµظ„ط§ ط¨ظ‡ ط¯ظ†غŒط§ ظ†ظ…غŒظˆظ…ط¯ظ… ظ‡ط±ع†ظ‡ ط؛ظ…ظ‡ ظ…ط§ظ„ ظ…ظ† ط´ط¯ظ‡.ط­ظˆطµظ„ظ‡ ظ… ط³ط±ط±ظپطھظ‡ ط§ط²ط§غŒظ† ط¯ظ†غŒط§غŒ ظ„ط¹ظ†طھغŒ.ظ…ظ† ظ‡ظ…ظˆظ† ظ…ط³ط¬ط¯ ط³ط±ط±ط§ظ‡غŒظ… ظ‡ط±ع©ظ‡ ظ…غŒط§ط¯ ط³ط±ط§ط؛ظ… ظ‡ظ… ظ…غŒط´ع©ظ†ط¯ ظ†ظ…ط§ط²ط´ ط±ط§ ظ‡ظ… ط¯ظ„ظ… ط±ط§. ط®غŒظ„غŒ طھظ†ظ‡ط§ظ…
 
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
 
یکشنبه 31 اردیبهشت 91
امروز:   8 بازدید
دیروز:   9  بازدید
فهرست
آشنایی با من
اوقات شرعی
حضور و غیاب
لینک دوستان
باغ زندگی
اگه باحالی بیاتو
خاطرات من
عاشق آسمونی
عشق است و زندگی
یک هدف مشخص
کیمیا
* روان شناسی ** ** psychology *
ESPERANCE
فریاد بی صدا
دوست یابی نرم افزار دوست یابی ویژگی های یک دوست
اگه احمدی نژاد 50 کیلو وزن داره 45 کیلوش جیگره
مریم جون !
تکنیک های تست زنی ، جزوات کنکور ، سوالات دبیرستان و پیش دانشگاهی
فروشگاه نرم افزارهای تخصصی وآموزشی موبایل و حس
سوپر لینک خشگل دختر
نرم افزار زبان های خارجی انگلیسی آلمانی فرانسوی عربی اسپانیایی
فروشگاه لوازم منزل،خودرو،کامپیوتر، موبایل و کیتهای الکترونیکی
دستبند، انگشتر، گردنبند، مدال، سرویس، گوشواره، زیورآلات
نرم افزارهای، مالی، اداری حسابداری، انبارداری،
لوازم بهداشتی آرایشی،عطر ، آدکلن ، لوازم لاغری و کرم
نرم افزار آموزشی درسی، دانشگاهی، کامپیوتر، فنی مهندسی،کودک
فروشگاه نرم افزارهای گرافیکی و سرگرمی و بازی
وبلاگ دختری از آسمان
گرانبهاترین کالا در گرانترین فروشگاه، بهترین خرید بهترین یادگاری
ESPERANCE2
روان شناسی و کودکان استثنایی
هدی
دهکده مجازی مشاوره و روان شناسی خانواده
MANIFESTER
صفحات اختصاص?
آوای آشنا
آرشیو
اشتراک
 
طراح قالب
www.parsiblog.com